تبليغاتX
بچه های شاد 3ب

بچه های شاد 3ب

این وبلاگ بروبچ 3ب و تا همیشه مال ماست.....

یه خواهش از همه ی خواهران و برادران............

سلاااااااااااااااااااااااام به روی ماهتوووووووون.......یه خواهشی دارم......یکی به ما بگه وقتی  حوصله ی گشتو گذار و منت کشیدن که آقا بیا به وبه ما سر بزن رو نداریم مگه مجبوووووووووووووووووریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟                            آهااااااااااااااااااااااااای شوووووووووووووووووخی کردم  جو نگیرتتون........                                                        یه خواهش میشه به جای ما به رفقاتون بگین به ما سر بزنن.........واسه پذیرایی همه چی داااااااااااااریم........از کباب غاز بگیر تا کتک و (.........)............خلاصه ی مطلب اینه که به جایی بر نمی خوره اگه شما  یه چند جایی بگین که بیان به ماهم سر بزنن....................یاد قدیما بخیر  بین مردم چه صلح و صفایی بوووووووووووووووود         یادتوووووووووووووون نره به رفقاتوووووووووون بگین  ما بروبچ 7 تایی ها انتظارشون رو میکشیم...............               به خدا زشته دخترای مردم منتظر بموووووووووووووونن.........                                                                  یه چیز باحال:کفن شه مهرنازاگه بخوام دروغ بگم.............. اگه الان اینجا بود منو کفن میکرد.....یکی از بروبچ 7 تایی ها از جمعمون رفت..........یکی به من بگه کجاش باحاله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  خیلی ناراحتیم....................خدایی تو گروهمون  بیتا واسم  یه جوووووووووووووووووور دیگه بووووووووووود.......یادتون نره یادمووووووووووووووون باشین پیشه رفقاتووووووووووووووووووووون.........                                                      3ب رو عشقه                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               ته نوشت:قیافه رو........شبیه غضنفره.............                                                                  
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 15:30  توسط barobach  | 

مبااااااااااااااااااااااارکه........

سال نووووووووووووووو مبارک.......نه ببخشید سال نو نه.........ولادت فلان امام..............نه نه نه..........تولد من مبارک همتووووووووووون.....نه نه تولدم الان نی......12/12 کادو یادتوووووووون نره....پس الان کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اهااااااااااااااا ففیدم ماه شعبووووووووووووونه.........نه اونم که تموم شده...پس کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.......یاااااااااااااااااااادم اوووووووووووووووووووومد مامی گفتاااااااااااااااا یادم رفت..............ماه رمضانه..............تبریک میگم..........صد سال به این سال ها.......انشاءالله همیشه ماه رمضووووووووووون باشه........هِ هِ هِ حرفمو پس میگیرم اینجووووووری همه ی این مذهبیا میشن نی قلیووووووووووووووون.....خوااااااستم تبریک بگم.........برو بچه ها همه سلاااااام میرسوووووووونن منتها نیست من بی کارم اینه که اونا زیاد اینورا افتابی نمیشن!!!!!!!!نماز و روزه های همتوووووووون قبوووووووول..واسه ما 7 تا دعا کنید که در سال جاری یه دکتر خوووووووووب ما رو از هم جدا کنه......پوسیدیم از بس همه جا با همیم.........
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 22:14  توسط 3ب و ما 7 تا دخمل  | 

ha haaaaaaaaaa

یادمه اون قدیما منظورم 200سال پیش!اون موقعی که مدرسه می رفتیم کارامون همیشه تو چشم بود...یه روز تو حیاط مدرسه مرضیه با یکی از بچه های کلاس تو حیاط دعوا افتاد اوووووووونم از نوع خفنش....یارو که حسابی کتک خورده بود رفت دفتر مدیر..معاون جیگرمووووووون ولی زاده رو میگم.می شناسیدش دیگه؟؟؟؟؟؟؟میدونید که من چقدر دوسش دارم؟؟؟؟؟؟؟؟!(ها ها ها ها)ولی زادم اومد مرضیه رو برد تو دفتر چون دفتر شلوغ بود و از اداره اومده بودن مرضیه رو فرستاد بیرون و رفت از دفتر گوشی رو بیاره که زنگ بزنه مامی مرضیه بیاد...چون ولی زاده زیادی من رو دوست داشت ترجیح دادم تو حیاط مدرسه به ایستم تا قیافم اون رو زیادی اذیت نکنه...همون جور از دور داشتم نگاه میکردم که فاطمه زهرا از دور اومد و بهم گفت که بیا اوضاع خفنه......من رفتم یک کم با معاون صحبت کنم که این یه بارو بی خیال شه اما تا منو دید عین اسفند رو آتیش شد.....سریع برگشت یه داد بلند کشیدو گفت حبیبی برو کنار وایسا تا زنگ بزنم مادرت بیاد تکلیف منو باتو مشخص کنه........وااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟به من چه؟؟؟؟هرچی میگم بی خیاله من شو انگار نه انگار.هیچ منطقی حالیش نبود.به هیچ صراطیم مستقیم نبود.آخه به من چه مربوط؟؟؟؟؟؟این کارش (...............)ترین کاری بود که تو این چندسالی انجام داه بود........از بی خود بودن حرفش همه زدن زیر خنده حتی (..........)خندش گرفت.
-راستی با عرض پوزش این نقطه چینا به خاطر اینه که از گفتنه بعضی اسامی و حرف ها به خاطر بازدید های بعضی دبیرا معذوریم.......یه وقت لو میدن حالا بیا درستش کن.............
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 21:34  توسط 3ب و ما 7 تا دخمل  | 

........

سلاااااااااااام سلام صد تا سلاااام.چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟بچه ها رو می بینی چند وقته هیچی نمی نویسن...........اون(بارون) یکی که خیر سرش درگیر وب خودشه ما رو به کل فراموووووووووش کرده بقیم که هیچی اصلا حرفشوووون نی........ادعاشون پدر آدم رو در میااااااااااره................شما چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تابستون نگو بلا بگو ....مردیم از گرما.چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یه 2 کلاس نمی تونیم بریم از دست این هوا................راستی یکی ازبیبی هامون دستش شکست دعا کنید خوب نشه!!!!!!!!!!!!!شوووووووووووووخی.........من رفتم من رفتم فعلا" بای بای..............
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 19:53  توسط barobach  | 

بخندید........


۱-دو نفر در طول مهماني كنار هم نشسته بودند و يك كلمه هم با هم حرف نزدند. پس از دو ساعت يكي از آنها به ديگري گفت: پيشنهاد ميكنم حالا در مورد موضوع ديگري سكوت كنيم!

۲-آرنولد ميره آبادان، همون شب اول آبادانيه تو خيابون بهش گير ميده كه: ولك تورو جون بوات.. تو رو جون ننت، فردا ما رو تو خيابون ديدي بهم سلام كن! خلاصه اونقدر التماس ميكنه، تا آخر آرنولد قبول ميكنه. فرداش آبادانيه داشته با دو سه تا از رفيقاش تو خيابون ‌چرخ ميزده، يهو ارنولد مياد ميگه: سلام عبود! آبادانيه ميگه: اَاه‌ه‌ ... باز اين سيريش اومد!


۳- از يه امريكايي و يه آفريقايي و يه ايراني می پرسن: نظرتون راجع به کوپن گوشت چيه؟آمريکايي می‌گه: کوپن چيه؟ آفريقايي مي‌گه: گوشت چيه؟ ايرانيه مي‌گه: نظر چيه؟!


۴-سه نفر به جزيره آدم‌خوارها رفتند. آدمخوارها آنها را گرفتند و در ديگ آب جوش انداختند. كمي بعد در اولين ديگ را برداشتند ديدند اولي از ترس مرده. در ديگ دومي را برداشتند ديدند از ترس بيهوش شده. در ديگ سوم را برداشتند، تركه كه توي ديگ بود، در حالي كه بدنش را مالش مي‌داد گفت: ببخشيد روشور داريد؟:


۵-تركه چراغ جادو پيدا ميكنه، دست ميكشه روش غولش در مياد ميگه: ‌دو تا آرزو بكن. تركه ميگه: يه نوشابه خنك ميخوام كه هيچ وقت تموم نشه. غوله بهش ميده، تركه يكم ميخوره ميگه: ‌به به! چقدر خنكه! يكي ديگه هم بده!


۶-ترك ميشينه تو تاكسي، راننده بهش ميگه: داداش دستت لاي در گير نكنه. تركه هم مياد آخر مرام بگذاره، ميگه: داداش سرت لاي در گير نكنه ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 19:3  توسط 3ب و ما 7 تا دخمل  | 

چی میگی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه روزمثله همیشه که تو حیاط چرخ می زدیم ......در حال گشت و گذار تو حیاط مدرسه بودیم که ولی زاده (معاون گرامی)من و مرضیه و هستی رو صدا زد که بریم بالا واسموووووون باز جلسه گذاشتن...(جلسه ی بچه های شاهد.بچه های جانباز)چووووووون مثلا" ما از بقیه ازنظر خونوادگی بالاتر بوووووووودیم باید حتما" شرکت میکردیم...خیلی تلاش کردیم که نریم اما نشد بالاخره رفتیم بالا....جلسه تقریبا" شروع شده بوووووود...یاروووو حسابی واسمون سخنرانی کرد....من که تازه از حرفای یارو خوشم اومده بود و داشتم یه برنامه ریزی حسابی واسه درس خوندن میزد به سرم که یه دفعه با مداد نداریم های مرضیه به خودم اووووووومدم....دیدم ولی زاده یه کاغذ آ4 گرفته دستش و داره بهم زووووووووور می کنه که ورق و بگیرمو گفته های شیرین یارو رو یاد داشت کنم..هرچی ما 3تا به ولی زاده می گیم که خانوووووووم بی خی خی ما خودکارو مداد نداریم که بنویسیم گیر داده بووووود که نه بگیرید بنویسد....آقا شما بگید من باچی می نوشتم؟؟؟؟؟؟؟؟!حالا هر چیم توضیح میدیم که دستان انسان هیچ گوووونه جوهری واسه نوشتن نداره که ما لااقل با دستامووووووون بنویسیم قبووووووووول نمی کرد که نمی کرد........خلاصه من هرچی خواستم خودموووووو کنترل کنم نشد ما صدا زدیم زیر خنده یارو سخنرانه آخر جلسه یه تیکه اساسی به ما انداخت اول نمی خوااااستم جوابشو بدم اما دیدم ولی زاده حسابی داره از طرف ما معذرت خواهی میکنه این جا بود که خووونم جوووووووووش اومد برگشتم کل ماجرا رو واسه یاروتعریف کردم(آخه ما بی خودی از کسی عذرنمی خوایم)بعد که ماجرا رو فهمید یه نمه سخنرانیش دوباره گل کردوبعد که مرضیشون ازش خداحافظی کردن ولی زاده مارو برد دفتر پیش مدیر جدید که تازه اووووومده بوووووود...اونم حسابی عصبی بست ما رو به رگبار حالا تو این گیرودار که داشتم از شرافت خودم دفاع میکردم ولی زاده تو حرفام می آد میگه:اینا همه تقصیر اینه (منو میگفت)خودش درسخونه مشکلی نداره ایناهارو هم میکشونه تو کاراش همش زیر سر اینه و بقیه از این دستووووووووور می گیرن....وااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟چه حرفا؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمردیم رئیس باند متجاوزین و اختشاشگران مدرسه شاهدم شدیم........خلاصه که من خووووووودم عصبی با این حرفا فقط موونده بووووود که بادستام هر چی اونجا بود رو خووووووووورد کنم.هنووووووووز که هنوووزه وقتی یاده اون روز می افتم کلی خندم میگیره که آقا من نه مداد دارم نه خودکار پس با چی بنویسم؟؟؟؟؟؟گیر داده که نه بنویس....ولی خداییش اون همه دعوا و چاقو کشی بالاخره یه ثمره ی خووووووووووب داشت اووووووووونم این بود که از زیر امتحانی اون زنگ داشتیم در رفتیم

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 18:30  توسط 3ب و ما 7 تا دخمل  | 

دخملای ناقلای 3ب

سلاااااااااااام سلاااااااام.چطورایید؟؟؟؟؟؟؟زندگی رو می بینی؟؟؟؟تا دیروووووز راستین جووووون به ما می گفت چپ برید راست برید حالا خودش چپ و راست شده!!!!!!دیگه چه خبراااااااااااا؟؟؟؟؟؟وبلاگ رو حال می کنی؟؟؟؟؟؟؟خودم شدم مدیرش بقیه بروبچ مطلب می نویسن....این وبلاگ تا 2 ماه پیش ته خنده بود هر کی می اوووووومد توش حس ترحمش می ترکید چوووووون به لطف خانم.......... این وب حسابی داغون بود اما حالا تمام نفسم رو میزارم تا بهترین شه.....بالاخره 3ب گفتن 7 تایی هایی گفتن......اللهی ما 7 تا دختر شاید شیطوووووون بودیم اما حسابی جای عظیمی تو دل دبیرامووووون وا کرده بوودیم...مخصوصا" خانوووووووووم کیانی که نفسم واسش در میره.......یادم نمیره چه کارا که تو مدرسه نمی کردیم........روزای آخر با این مدیری که گیرمون اومده بود همش دعا دعا میکردیم که کارمون به اخراجی ها نکشه........اما خدایی دلم واسه همشون یه ریزه شده.... واسه گرفتن کارنامه ها که مامی جوووووونم رفت.. چشش روز بد نبینه اونام چشه منو دور دیدن.... حسابی نخودچی خورون بوووووود... جالب اینه مامانم حسابی از هویت بنده تا آخرین قطره ی خون دفاع کردند........!آخ که چقدر دلم واسه عینک گذاشتن های دبیر آزمایشگاموووووون تنگ شده من نمیدوووووونم وقتی عینک رو نوک دماغشه پس چه تاثیری داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!وااااااااااااا؟؟؟؟؟!راستش قصد کردم همه کارایی که کردیم تو اون مدرسه رو اعترااف کنم.........امیدوارم مسئولا بخونن و بخندن.......آآآآخ که چقدر زود مدرسه تموووووووووووووووووم شد.......تو اون مدرسه از همه بیشتر دلم واسه بابای مدرسمووووووون تنگه چقدر مهربووووووون و جیگر بووووووود.امیدوارم همیشه خوب و سلامت باشه.....یادم یه بار می خواستیم چند تا از بروبچ 7تایی ها از مدرسه جییییم بزنیم بریم مغازه خوراکی بخریم که فهمید و خودش رفت واسموووووووووون خرید کرد..چقدر هم بخاطر این موضوع مدیرموووووون باهاش دعوا کرد........شرمندشییییم........خلاصه ماییم دیگه از ما 7تا هر چی بگی بر می اووووووووووووو مد....از جیم زدن مدرسه بگیر تا شکوندن گل های تزئینی تو سالن و ................!!اوه اوه یه چیز توووووووپ در آمار گیری قلب های عاشق مدرسمون حدود 99% قلب ها جوابشووووووووون + بووووووود حالا جالب اینه عاشق پسراااااااام نبوووووووودن بگیم تو این دور و زمونه عادیه همه دخملای مدرسه قلبشووووووووون پیش هم گره خورده بوووووووود.اول که این ماجرا رو شنیدم اینجوری شدم اما بد از یه مدت تونستم این موضوع رو تو خوووووووودم حلش کنم ولی اللهی جالب بوووووووود جالب اینه چند تا از بروبچ 7 تای خودمونم همین طوری بووووووودن..واااااااااا؟؟؟چه حرفا؟؟؟؟؟؟! ا ااااا وااااااااا.......جوووووووووونا از دست رفتن.......یکی به دادشووووووون برسه!

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 14:59  توسط 3ب و ما 7 تا دخمل  |